تبليغاتX
Pour Mon BéBé


 

Pour Mon BéBé                                                            

 


فقط و فقط برای کودکم                                                                                  

                                                                                                



سلام دختر گلم عزیزم ملوسم...خوشگلم...عسلم...قندکم....جیگرم...همه عمر و نفسم..دیگه چی بگم که لایقت باشه...؟! فرشته کوچولوی من...قربون اون شکلت بشم..قربون اون لپات بشم....تو همه عمر من هستی...دخترکم عزیزم این تاخیر 3 ماهه منو ببخش...خودت بهتر از هر کس دیگه شاهد بودی که مامی دیگه هیچ وقتی نداشت...همش سرم تو کار ودرس و مدرسه بود...فردا تو 6 ماهه میشی....اینقدر بزرگ و ملوس شدی که اصلا باورم نمیشه....شیرین کلوچه به معنای واقعی هستی...نمیدونم از چی بگم و از کجا شروع کنم...باید بگم که تقریبا 5 ماه و نیمت بود که غذای جامد رو برات شروع کردم..با رایس و بعدش گندم...گندم رو بیشتر دوست داری و بامزه تر میخوری. تو همین 5 ماه ونیمگی یه بار دیگه هم بردمت آتلیه...با خودم عکس انداختیم. فردا حاضر میشه. واکسن 6 ماهگی ات هم چیزی نمونده...

دختر گلم خیلی باهوش اما تنبلی...هنوز که هنوزه غلت نمیزنی...اصلا دلت نمیخواد حرکت کنی...خوابیدن به شکم رو خیلی دوس داری. از تقریبا 3 ماه و نیمگی شروع کردی به 2 تا انگشت وسط روخوردن..البته فقط موقع خواب..خیلی با نمک میشی وقتی انگشتاتو میخوری...لباسات تند تند برات کوچیک میشن و من فقط تندتند میپوشونمت و عکسی میگیرم که یادگاری بمونه...ماشالله بچه درشتی هستی...دکتر گفت بچه اتون یه کم چابی (خپل) هست که تکون نمیخوره...

ادامه نوشت 5 دسامبر

عزیز دلم...حتی وقتی یه چند ساعت میخوابی دلم برات یه ذره میشه...خیلی خیلی دلم برات تنگ میشه...گرچه وقتی روزا نمیخوابی حاضرم هر چی دارم بدم که تو 1 ساعت بخوابی..اول اینکه واسه رشد خودت خوبه..دوم اینکه  از کت و کول می افتم بس که باید اینور اونورت کنم...میخوام یه کم بخوابی که منم یه استراحتی کنم. 

این مدت بهت خیلی خوش گذشت..مامی من اومده بود و حسابی بهت میرسید. منم خیالم تخت بود و به کارهام میرسیدم.

راستی امشب دومین شبیه که من و تو با هم تنها میخوابیم...بابا رفته یه شهر دیگه دوستامونو بیاره...فردا میان و تو رو میبینن...دیشب جای بابات خوابوندمت...بر عکس تصور انگار زیاد خوب نخوابیده بودی...جای خودت رو بیشتر از تخت ما دوس داری. با نگاه کردن به پو و دوستاش آروم میشی و انگار خیالت تخت میشه که جای خودته.

خیلی شیطون بلایی...وقتی که تو کالسکه هستی یا کسی بغلت نکرده هر چی هنر و ادا داری برای آدم در میاری...به زور میخندی که یکی بیاد بغلت کنه...به محض اینکه بغل میشی دیگه به آدم محل نمیدی و همش اطراف رو نگاه میکنی.

هروقت میریم فروشگاه یا بیرون همه میگن چقدر بیبی نازی هستی...شروع میکنن باهات حرف زدن و تو براشون میخندی...خیلی خوش خنده هستی دختر گلم...

هنوز حفاظ تختت رو نیاوردم بالا...جدیدا سر وگردنت رو میتونی خیلی خیلی بیاری بالا...صبحا که بیدار میشی سرت رو میاری بالا و از داخل تختت ما رو دید میزنی...ببینی کی هست کی نیس...عاشق این کارتم...

100 مدل اسباب بازی با رنگای مختلف داری اما سرت با یه چوب لباسی بیشتر گرم میشه ...

برات یه هایچر هم خریدم که دیگه ایشالله رو اون بشینی و با ما غذا بخوری...

خیلی خیلی دوستت داریم دختر گلم...دل بابات رو هم که حسابی بردی...

اینم دختر ما در 5 ماه ونیمگی...

Image and video hosting by TinyPicImage and video hosting by TinyPic


در ضمن مامانایی که بیبیهاتون همسن دختر ما هستند..میشه بگید بچه های شما چیکار میکنن؟! دختر ما فقط غش غش میخنده...نه شیشه اشو میگیره...نه دندون داره..نه غلت میزنه..یه کم نگرانم...






نویسنده : Mommy ; ساعت 10:13 PM روز Mon 30 Nov 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام دختر نازم..بیبی ملوسم..عسلم..شیرینم...شیرین کولوچه مامی...قند مامی...جیگر طلا...عسل بلا...امروز بابات بردت دکتر واسه چکاپ ماهیانه ات...در 3 ماه و 10 روزگی ات قد 61 سانت و وزن 7 کیلو و دور سر 40.6 رو داشتی که قد و دور سرت %75 نسبت به همسنای خودت و وزنت 95% نسبت به همسن هات بیشتر هست. خیلی خوشحالم که اینقدر شیر من برات خوب بوده. گرچه که این اواخری ها یه کم شیر خشک هم بهت میدم اما بخش اعظم تغذیه ات از شیر خودمه هر چند که به خاطر اینکه کار میکنم خیلی سخته اما خوب خوشحالم که بازم میتونم این کارو بکنم. امروز منم خودمو وزن کردم متاسفانه رو همون 146 پاند موندم..که میشه تقریبا 66 کیلو..و من باید اون 6 کیلو رو آب کنم..که بیشترش هم مال قسمت شکم هست...و صد البته که شیر هم که میدم یه مقدار هم برای اونه. اما خانوم دکتر از پیشرفتت خیلی راضی بود..بهترین خبری که یه مادر میتونه بشنوه..

عزیز دلم جدیدا خیلی دلبری میکنی..شروع کردی با ما حرف زدن...حسابی حرف میزنی...و من کاملا میفهمم که تو چی میگی...عاشق این لوس شدنت هات هستم..جدیدا دیگه دستتو میبری سمت پستونک و از دهنت در میاری..جاشو یاد گرفتی که کجاست. شب و نصفه شب که بیدار میشم برای شیرت بهم لبخند میزنی. و من با تمام خستگی بهت شیر میدم..الهی که نوش جونت بشه. جدیدا دوس داری که همش بشینی...وقتی میزارمت رو بالشت حسابی سر و گردنت رو بالا میگری و خودتو میکشی بالا...تا چند دقیقه هم خودتو همونجوری سفت نگه میداری که سرت نره پایین...خیلی هم فضول شدی..تا میارمت پشت میز کامپیتوتر زل میزنی به کتابخونه ... انگاری که داری نقشه اشو میکشی...بیش از پیش عاشق حموم شدی...منم چقدر دوست دارم حمومت کنم...از اینکه احساس میکنم تو احساس سبکی میکنی خیلی خوشحال میشم.

خلاصه که واسه خودت دلبری هستی...دیروز داشتم یادداشت های پارسال رو میخوندم...تقریبا یه هفته دیگه یعنی 17 سپتامبر فهمیده بودم که تورو دارم. عزیزم خیلی خوشحالم....خیلی دوستت داریم...و دیدم که تو اکثر پستها نوشتم که بچه خوبی باش...مثل اینکه واقعا خیلی اثر کرده بود این حرف و تو حسابی بچه خوبی دراومدی...ایشالله که همیشه سالم و عاقل باشی دختر گلم.

خیلی دوستت داریم.






نویسنده : Mommy ; ساعت 6:53 PM روز Fri 11 Sep 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام بیبی نازم...عزیز دلم...عسلم...جوجه نازنازی مامی....قربون اون قد و بالات بشم...فدای لپات بشم...دختر عزیزم دیگه چیزی به 3 ماهگی ات نمونده..امروز 27 آگوست بود و تو تا 2-3 روز دیگه 3 ماهت تموم میشه. یه دختر شیرین ساکت تو دل برو..دیگه از خدا چی میخوام من!؟ نمیدونم. نمیدونم از چی بگم..از کجا بگم..از کدوم شیرین کاریت بگم..!؟ از خودت رو لوس کردنت هات؟! از خنده های نازنینت...؟! از صدای ذوق کردنت؟! از اینکه وقتی بغلت میکنم خودت رو بهم میچسبونی...؟! خیلی ملوس و خوردنی شدی..هر روز هم نازت بیشتر میشه....

عزیز دلم...همونطور که خودت میدونی من از اول این هفته که 24 اگوست بود رفتم دوباره مشغول درس و کار شدم...میدونم که خیلی قراره سخت باشه...چون نه دیگه کسی پیشمون هست که از تو مراقبت کنه...نه تو این سن میتونم به جایی بسپرمت..نه اینکه واقعا از پس مخارجش بر میایم...مخصوصا اینکه بابات جدیدا برای من و تو یه مینی ون خریده که دیگه حسابی راحت باشیم..ضمن اینکه دیگه خیلی هم سیف هست. خلاصه اینکه من و بابات باید یه جور با هم برنامه ریزی کنیم که بتونیم نگهت داریم تا این ترم تموم شه...ترم دیگه فقط یه کورس دارم و خیلی کارم سبکتر میشه. اما مطمئن باش که هرگز از ساعت تو نخواهم زد...تو همه چیز من هستی...اول نیلی جونم بعد درس و کار...دلم نمیخواد این لحظه ها رو از دست بدم...

خیلی ها ازم میپرسن که بازم بچه میخوام یا نه....گاهی اوقات فکر میکنم ایا میشه که من یه بچه دیگه رو هم به اندازه نیلی دوس داشته باشم؟! اگه به خودم باشه دوست دارم فقط تو باشی...هر چی دارم به پات بریزم...توقع هیچ چیز هم در ازاش ندارم...اما اگه بخوام خودخواهی رو کنار بزارم دوس دارم که تو خواهر یا برادر داشته باشی که تنها نباشی...خلاصه این سئوالیه که فعلا کسی ازم میپرسه میگم فقط نیلی رو میخوام...

دختر گلم روز 15 اگوست که دقیقا 2 ماه و نیمت بود بردمت آتلیه...و چندین و چند عکس قشنگ ازت گرفتیم. عکساتو تو محل کارم پرینت گرفتم..وقتی نشون همکارا دادم ازم گرفتن و زدن به اتاق آفیس دپارتمان...اگه بدونی چقدر ازت تعریف میکردن...هر کی میبینه میگه چقدر بیبیه کیوتیه....منم که قند تو دلم آب میشه...اینقدر هم خانوم و ساکت هستی که همه تعجب میکنن. عزیز گلم همه میگن که خیلی بیبی سالم و شادی هستی...ایشالله همیشه روزگار اینطوری باشی و من خوشی هاتو ببینم.

چند روز پیش یه خانوم حامله دیدم...اگه بدونی چقدر دلم برای روزای باهم بودنمون تنگ شد..!! کاش میشد اون روزا دوباره برمیگشت....

چند روزی شده که پوپوت یه کم کمتر شده به نسبت قبل...یه کم نگرانم کرد...اما از اونجایی که میبینم حالت خوبه و دل پیچه نداری گذاشتم به حساب اینکه طبیعیه...

بازم اومدم شیرخشک روت امتحان کنم که نخوردی...اصلا حاضر نیستی یه کوچولو ازش بخوری...اصلا مک نمیزنی وقتی میبینی طعم شیرت عوض شده. فقط شیر مادر میخوای...بازم خداروشکر...امیدوارم که شیرم به اندازه باشه. و بتونم با تمام سختی اش از پسش بربیام...

اینم چند تا عکس از دوماه و نیمگی نیلی خانوم خوش خنده! اکثریت میگن که شبیه مامانشه بیشتر...!!!


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic



Image and video hosting by TinyPic






نویسنده : Mommy ; ساعت 11:9 PM روز Thu 27 Aug 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام دختر نازم...عزیزم..ملوسم...قشنگم...عشقم...همه امیدم..همه وجودم...همه زندگی ام....چقدر دلم میخواست زودتر برات مینوشتم اما واقعا وقت نمیشد. دختر گلم دقیقا هفته پیش 5 شنبه 13 آگوست برات یه مهمونی حسابی ترتیب دادیم و حسابی خوش گذشت. خودم برات کیک درست کردم و نزدیک به 30 نفر مهمون دعوت کردیم. از اونجا که خودت الان کپی یه جوجه هستی برات کیک جوجه درست کردم...نمیدونی چه لذتی داره ادم برای عزیز دلش کیک بپزه...وقتی مهمونی برای تو هست خیلی ذوق دارم همه کارهاشو بکنم. این مهمونی هم به خاطر قدم رنجه کردنت به این دنیا بود و یه جورایی اولین مهمونی رسمی ات بود که ترتیب دادیم. همه چیز عالی بود...و وجود تو همه چیز رو 100 برابر قشنگتر و معنا دار تر میکرد. جدیدا هم که شیطون بلا شدی اساسی...ادم میخواد فقط بچلونتت...کما اینکه امروز حسابی چلوندمت و صدات هم در نمیومد...بس که خانومی. وقتی میبرمت سر کار همه کلی احساسات بروز میدن که چقدر این بیبی شما ناز و ملوسه...دختر گلم خیلی خانومی...من و بابات اصلا نوزادیتو متوجه نشدیم بس که تو ساکت بودی...شبها کما فی السابق خیلی خوب میخوابی و حتی بیدار شدنت هم شده ساعت 5 صبح و فقط 1 باره. 3 روز دیگه سالگرد ازدواج من و باباته...امسال تو هم هستی و من از این بابت خیلی خیلی خوشحالم...پارسال هنوز تودلم نبودی.

هفته پیش شنبه..یعنی 15 آگوست و دقیقا 2 ماه و نیمگی ات بردمت آتلیه...اینقدر عکسات قشنگ شده که نمیدونم کدومش رو انتخاب کنم....کلی عکس سفارش دادم برای خودمون و مامان بزرگات. اگه میدونستی چقدر عزیزی...!!!!

الان ساعت نزدیک به 1 نصفه شب هست..از خدامه که زودتر بیدار شی و شیر بخوای تا بتونم دوباره بغلت کنم و بو بکشمت...دلم برات خیلی زود زود تنگ میشه.

نفس مایی عزیزم..خیلی دوستت داریم. 

اینم عکس کیک و دختر ما...که تو گرما خوابش برده بود تو شلوغی مهمونی.

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic




نویسنده : Mommy ; ساعت 0:48 AM روز Fri 21 Aug 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام بیبی نازم..عزیزم..ملوسم...قشنگم..دختر خوش رو وخوش اخلاقم....امروز 10 آگست رفتیم واکسن دوماهگی اتو زدیم...الهی بمیرم که اینقدر خوش اخلاقی...اولش که قطره ای رو خوردی کلی واسه پرستار لبخند زدی...به محض اینکه سوزن رفت تو پات نفست رفت رو آسمون...اما بعدش تا بابات بغلت کرد و تا ماشین رفتیم ساکت شدی...بعدش تو ماشین هم دیگه اخرش شروع کردی به خنده. خیلی بچه نازی هستی عزیزم...تو خونه هم یه کوچولو شروع کردی به گریه کردن...یه جوری که انگار عقرب نیشت زده...همش بغلت کردم...آخرش هم با وجود اینکه تب نداری اما یه کم تایلنول بهت دادم که اگه دردی داری از بین بره...با این حال بازم تا منو دیدی لبخند قشنگتو برام زدی. عزیز دلم خیلی شیرین شدی...خنده هات روز به روز بیشتر میشه...من دیگه تو عمرم با وجود تو چیزی کم ندارم...امیدوارم که زودی خوب شی و دوباره لبخند قشنگ برام بزنی.






نویسنده : Mommy ; ساعت 3:17 PM روز Mon 10 Aug 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام دختر گلم ..بیبی نازم..عزیزم..ملوسم..خوشگلم...نازنازی...آخه تو چقدر دلبر هستی...خیلی نانازی...دختر گلم فردا اول آگوست هست و تو دوماهه میشی...اصلا باورم نمیشه...چقدر زود گذشت...خیلی خیلی داری بانمک تر و دلبر تر میشی...خیلی دوستت داریم عزیزم...خنده هات دیگه خیلی زیاد شده...شب و نصفه شب لبخند میزنی..هنوز کاملا بچه خوش ادایی هستی..انواع اقسام سر پستونک ها رو میگیری...و همچنین س ینه منو که خیلی استاندارد نیس نوکش اما تو هر جور هست میگیریش. گریه کردن رو واقعا بلد نیستی..وقتی گشنه ات میشه شروع میکنی به دستتو خوردن که من عاشقت میشم در این لحظه...عاشق حمام کردن هستی...مدتیه که دیگه خودم میبرمت حموم به تنهایی و تو هم عشق میکنی. دختر گلم دلم واسه پارسال..واسه روزایی که تو وجودم بودی...واسه نوزادیت خیلی تنگ شده...کاش میشد روزا دوباره تکرار میشد. 7 اگوست هم وقت داری برای اولین واکسنت. امیدوارم که خیلی بهت سخت نگذره. دختر گلم همه زندگی من تویی....سالم باش و خوب رشد کن.

فقط بدون که خیلی دوستت داریم.






نویسنده : Mommy ; ساعت 11:33 PM روز Fri 31 Jul 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام دختر نازم..عزیزم..ملوسم...قشنگم...دلبرکم...نازنازی...هر چی بگم بازم کمه...اگه بدونی که چه جوری دل همه رو داری میبری...خیلی جیگر شدی...هفته پیش رفتیم میشیگان و تو اولین پروازت بود...اگه بدونی که چقدر بعدش خودم رو سرزنش کردم...از دوشنبه که رسیدیم اونجا تا پنجشنبه و جمعه تو حالت خوب نبود..همش گریه میکردی و بهونه میگرفتی...اونم تویی که اصلا گریه بلد نبودی.نمیدونم گوش درد داشتی یا هوا بهت نساخته بود. بهرحال خیلی روزای بدی بود. اما بعدش حسابی جیگر شدی... دیگه ذوق کردن رو یاد گرفتی و حسابی میخندی اونم با صدای بلند. وقتی تو میخندی من دلم میخواد از خوشحالی گریه کنم. ساعت 4 صبح وقتی پوشکت رو عوض میکنم چنان خنده ای تحویلم میدی که خواب از سرم میپره...دلم میخواد درسته قورتت بدم. دیشب که از راه رسیدیم گذاشتم تو تختت...از دیدن بامپرهای تختت که شکل پو داره حسابی ذوق کرده بودی...وقتی موبیل بالاسرت رو هم روشن کردم از خوشحالی نمیدونستی چیکار کنی..همش ذوق میکردی. خداروشکر برای برگشت اصلا اذیت نشدی. هفته دیگه هم 2 ماهت تموم میشه و ماشالله مرتب داری رشد میکنی. امروز مجدد عکسای نوزادیتو میدیدم...چقدر کوچولو بودی...انگار نه انگار که مال 2 ماه پیشه. هنوز گاهی اوقات باورم نمیشه که تو همونی هستی که 9 ماه با من همه جا بودی...چقدر همه جا هوامونو داشتن...چقدر باهات امتحان دادم..چقدر خرید رفتم...چقدر روزای آخر سخت اما شیرین بود. چقدر همه چیز زود گذشت...و خداروشکر خوب گذشت. تو عشق رو تو زندگی اوردی...به آدم امید میدی...اما دلم میخواد همیشه بهت بگم که دختر خوبی باش...همونطور که تا الان بودی..چه زمان حاملگی که اصلا اذیتم نکردی چه زایمان که فوق العاده همه چیز عالی بود و خودت سر وقت اومدی چه الان که واقعا بچه خوشحال و به قول اینجایی ها هپی هستی...دوست دارم بهت بگم که عزیزم همیشه سعی کن آدم خوبی باشی..اونوقت من هرچی دارم چه مادی چه معنوی فدای تو دختر گلم میکنم. تو همه زندگی من هستی. عمر و نفس و وجودمی...مطمئنم که بابات هم همینطوریه.

خیلی دوستت داریم عسلک عزیزم.


Image and video hosting by TinyPic




نویسنده : Mommy ; ساعت 7:18 PM روز Wed 22 Jul 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



اینم نیلی خانوم 4 هفته ایی...با وزن 4500 گرم و قد 55 سانت....ایشالله که همیشه سالم باشی دخترم.


Image and video hosting by TinyPic






نویسنده : Mommy ; ساعت 4:3 PM روز Mon 6 Jul 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام دختر نازم...عزیزم...جیگرم..عشقم..همه امید و زندگی ام....پس فردا 5 هفته ات تموم میشه...یاد موقعی افتادم که تازه 5 هفته ات بود که تو شکم من بودی...کم کم داری خنده کردن رو به طور اردای انجام میدی..اگه بدونی چه عسلی میشی با خنده...!!! آدم میخواد درسته قورتت بده....خیلی ماه شدی گل خانوم. این هفته واسه چکاپ یه ماهگی ات رفتیم دکتر...دکتر خیل ازت راضی بود. ماشالله قدت 80% نسبت به همسن های خودت جلوتره و وزنت هم 70% نسبت به همسن هات جلوتره...خیلی خوشحالم که شیر منو میخوری و دوس داری.

دکتر من رو هم معاینه کرد..از روز معاینه تا به الان خیلی خیلی بهترم...اگه خوب نمیشدم باید آمپول میزدم که خدارو شکر فکر نمیکنم دیگه لازم باشه. عزیزم امروز که جولای فورت هست من رفتم یه کم واسه خودم خرید کنم...اما دلم خیلی گرفت..سایزم از 8 اومده 12...یعنی از 40 شدم 42...خیلی ناراحت بودم....اما خوب چه میشه کرد...از هفته بعد که 6 هفته کامل بشه من میتونم برم جیم. باید به وزن قبلی ام برگردم...گرچه که این سری که دکتر رفتم از 20 کیلویی که اضافه کرده بودم فقط یه 6-7 کیلوش مونده. اما نمیدونم چرا سایزم اینقدر بیقواره شده که اونم فدای سرت..تو سالم باشی اینا قابل حلله...

عزیزم خیلی دوستت داریم....میبوسمت....






نویسنده : Mommy ; ساعت 8:40 PM روز Sat 4 Jul 2009
دسته بندی :
لینک مطلب



سلام دختر نازم...ملوسم..عزیزم...بیبی شیطون بلای شیرین کلوچه من....دیروز بالاخره مهمونامون رسیدن..خیلی خوشحالیم...بالاخره یکی اومد یه کم به دادمون برسه..بعد از اینکه خاله ات از پیشمون رفت...منم خیلی راحتتر شدم...احساس میکنم چون یه کم فشار از روم کم شده شیرم بیشتر شده...اما چند روزی هست که اسیر یه درد بدی شدم...فک کنم استخون لگنم هست...طرف راستم خیلی درد میکنه...هفته دیگه دوتاییمون وقت دکتر داریم..امیدوارم چیزی نباشه و زودی خوب شم..آخه اینجوری خیلی سخته...

اما در کل خیلی خوشحالم...میدونم به تو هم خیلی خوش میگذره..چون مدام یکی هست که بغلت کنه و قربون صدقه ات بره.

روزا به سرعت میگذرن وتو داری بزرگ میشی...داری تغییر قیافه میدی...هر روز نمکی تر میشی...خیلی نفسی عزیزم...بوس....






نویسنده : Mommy ; ساعت 10:4 PM روز Thu 25 Jun 2009
دسته بندی :
لینک مطلب